بیا امروز
همین امروز آسمون رو بدزدیم و چال کنیم
زیر همون درخت بلوطی که از حافظه ی آدم برفی برداشتیم
تا دوباره یادمون بیاد صدای خرپ خرپ راه رفتن توی کوچه ی پر درخت قدیمیمون رو
یادمون بیاد لذت خوردن بادام داغ رو توی راه دور و دراز مدرسه
بیا امروز
نه همین امروز
باز کنیم دست های گره شده رو ... باز کنیم چمدونهای قدیمی رو و برداریم شالگردن کوچیک
بچگیهامونو
بیا احساس کنیم دوباره بوی کانوای نوی رنگی رنگی شالگردنو
تا یادمون بیاد لحظه ی پرتاب اولین گولوله ی برفی رو
تا یادت بیاد کلاه بافتنی نقاب دار ه قرمز و سبزت رو ...
تا یادمون بیاد چقدر آرزوهامونو وقتی به قاصدکها میگفتیم از ته دل بود
تا یادمون بیاد قهرر ها و آشتیامونو
بیا امروز ... بیا همین امروز
بشماریم دونه های برف رو تا بفهمیم چقدر از زندگی رو دوباره میشه دزدید ...
گاه ن: این روزا میشه نوشت
میشه نوشت احساستو حتی روی چوب یخ بسته ی نیمکت های تنهای پارک .حتی روی تنه ی پیر بلند ترین درخت سرو ...
حتی روی شیشه ی بخار گرفته ی تاکسی های قراضه ی شهر
بزار عابر ها هم بخونند ... بزار همه بشنوند نغمه ی برف گونه ی شعرتو ...
+با اجازه یا بی اجازه ی تمام شاعران مجازی بهتره یه مدتی در خونه ی کوچیک کولی های خیابان برفی رو ببندم و... این پست رو با حال و هوای برفیش خیلی دوست داشتم خواستم دوباره بزارمش تا اگه به این در بسته خوردین و از پنجره نیم نگاهی انداختین ... نور باشه و برف و خاطره ی یک احساس خوب
+مرد پرتقالی حتی اگه اینجا رو ترک کنم...آهنگ ویالون کلبه ی تو رو ترک نمیشه کرد ... میخونمت رفیق
++دوستون دارم هرجا که باشین
تا حالا کسی بهت گفته بود:
تو تمام خصوصیات یک سگ رو داری
به جز وفاداری
+بدجوری مخاطب خاص داره
درهایی که روبه رویم باز کردم و درهایی که ت.و پشت سرم میبستی
جرعه هایی از تاریکی
و صدای گوش خراش جام هایمان ...
نشمردم
رد ناخن های آن گربه ای که در کودکی ات حبس کرده بودی گوشه ی تاریک اتاقت
آن گوشه ی تاریکی که من تورها را چین میدادم و ت.و گره ها را محکم میکردیی
آه ... میدانم
میدانم که دیوارهای این زندان سالهاست که فرو ریخته
اما تا ت.و زندان بانی ... نور جرات ورود به این درگاه را نخواهد داشت
چراغ را خاموش نکن
ببین کف دستهای زنجیر شده ی من چیست جز خطوطی نا مفهوم؟
نامفهوم تر از آنکه ت.و با آن واژه نامه ی خاک خورده ات معنایش کنی
مجالی نیست ... اما این مردمک های من می هراسد از نور
چشم هایم را باز نکن من صدای حکم آن قاضی که هیچ گاه ندیدمش را میشناسم
میشناسم تک تک بیت های این شعر را ...
حرف آخر: نور بیاور زندان بان فقط به اندازه ی یک واژه ... تا معنایش کنم
ت . و معنایم کن
حال این روزهای من: دوست های نصفه نیمه . خنده های نا آشنا . وانمود کردن .
جزوه های نا تمام . ماست . چراغ های خاموش نشدنی همسایه ی روبه رو . زلزله .
گوشی سایلنت .ژلوفن . سیلی به خودم که یادت نره چه قولی دادی
ژوزفین .ایزل . ساعت کوکی .یه دوست خوب .درد ودلهای قدیمی .
بی برنامگی رو برنامه ریزی کردن.انتظار. ... ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ بگو دیگه لعنتی
نگا های تو ... نگاه های من که میدزدمشون. ... بی خوابی...............
ب ن:گاهی وقتها دلم میخواد آنچنان بزنم تو گوشت که ...
حیف که تقصیر تو نیست ... حیف که قدم بهت نمیرسه ... اینم تقصیر تو نیست
کسی میدونه :
چرا همیشه شب تولدم از غم انگیز ترین شبهای زندگیم میشه؟
این تنهایی به اندازه ی شلوغیه دور و برم اینجا رو پر کرده
و سکوت به اندازه ی همه ی نوت های این موسیقی حرف میزنه
کاش...
.....................
غصه ای نیست مارکاژ ... این قصه تکراریست
تولدت مبارک دختر غمگین یلدا
یه فاصله ای هست
نمیتونم به خودم بگم که هست اما میشه چشمامو ببندمو بنویسم
کاش...
دلم میخواد تمام این راهی که اومدم رو بدوم عقب
و بپرم بغل اون مارکاژی که سر خط وایستاده
اما کفشامو پیدا نمیکنم ... خودم قایمشون کردم
لعنت به این کلید ... لعنت به این مشتی که باز نمیشه
کاش...میدونستم چند نفرم ...
اونجوری نگام نکن ... فقط ماشه رو بکش
بعد ن:دلهره ی کوچکی بود از روز نخست ...گرچه خیال آرامش هم بود..
اما غصه ی بزرگی شد...قصه ی کوتاه این زندگی ما...!
"بهداد"
یاد آن روزهایمان میافتم که ۲۴ ساعت نشده روزمان تمام میشد
یاد آن کتاب داستانهای بزرگی که
از بس انگشتانمان یخ میکرد نمیتوانستیم ورقش بزنیم
یاد نیما و سهراب خواندنهایمان زیر باران برگهای معطر "به"
یاد جلال...
این روزها یاد جلال می افتم
وقتی این هوای سرد ناجوانمردانه
نفوذ میکند میان تک تک این سلولهایی
که از خشکی یاد تو ترک برداشته
اما هرچه "ها" میکنم این قلب یخ بسته را
آسمان هم بیشتر لج میکند
آن روزها که تو بودی آسمان هم با من رفیق تر بود
کاش ... آه کاش میدانستم چرا
پاک کردی شکوفه های سفید بهار را از حافظه ی درخت "به" ؟؟؟
کاش ... آه کاش فقط میدانستم وقتی نگاهم میکنی
به یاد میآوری آسمان سال قبل ... آسمان آن پاییز بی تکرار
پاییزی که می آمد و میرفت من همچنان میان مرداد داغ دست تو
میشمردم برگ های زردی را
که هنوز از شاخه ی خاطراتمان به تاراج نرفته بود...
از بس حرف های نگفته و قلمبه شده رو زیر بالشتم قایم کردم
سردرد گرفتم ... شبها خوابم نمیبره
بچه گربه ی آواره ی توی کوچه یه هفته است که مدام خنج میکشه به در
یکی سر صبح هی در میزد گفتم شاید گداست
محلش ندادم
۲ساعت بعد که میخواستم برم کلاس دیدم یکی نذری رو گذاشته دم در
دوستم خودشو کشت اینقدر اس ام اس زد جوابشو ندادم حال نداشتم
یکیو تو صف اتوبوس هول دادم
یه هفته اس دوستمو ندیدم ... خبری از بچه گربه نیست
نگرانشم نکنه تنها یه گوشه کز کرده باشه
نکنه حالش خراب باشه مثل من!
هنوز سرم درد میکنه
این روزها:یه بالشت بزرگتر لازم دارم !!!!
شیطان هرچه اتاق از آتش برای دل شکن ها ساختی
بازهم بساز ...
او مهمان تو خواهد بود
شرط میبندم اینبار سر سیبی دیگر . . .
یک دیوار کوتاه و ممتد
برای همه ی آنهایی که حرفی دارند
برای نشنیدن...
هرکی ازهرجا از هرچی که میخوای
... بنویس ... این کاغذ دست نخورده خواهد ماند برای شاعران متروک
پ ن:پست بالایی رو حذف کردم چون زودتر از اونکه فکر بکنین حالم خوب شد![]()
ممنون از همه ی دوستایی که باهام بودن مخصوصا تلخون عزیز![]()
دیری است که میان آن موشک های کاغذی که میساختیم
خود را میجویم ...
و کیست که به یاد من بیاورد من از همان سطر اول گریخته بودم
این پاییز و این زمستان و این بهار هم گذشت
و این من ...
نه میان این ورق های تا خورده
و نه میان این جمله های ناتمام
من ...
اینبار آخرین صفحه ... آخرین واژه ام
خدا حافظ.
I cant remember anymore
How that is happend
I heard you But you didnt
I filled my mind of dreams about you
And i fall ... but
Im here 5:41 AM . 5:41 PM
And i cant let it go
Even i cant hide it
The first truth in my eyes
the name on my lips
And the only picture on my head
All can be lost ... just like our memories
I still dont know how that is happend
even cant remember the time when my heart stoped beating
and you didnt understand what makes me feel lost
all alone ... empty inside
but i know im still alive ... still stuck in a dream
and my heart starts beating again for a reason
i have all these dreames every night without you
about aday when we're ganna meet again
in a carnival
as i like...
it doesnt matter when or where
but you're ganna fall for me
and call me princes of persia
as you did that day
Im still here 5:42 PM
5:42 AM
Am i alone ??
God i know you listening to me
and i dont know what i have to feel
shame ? guilt ? suffer ?
i feel the third one every moment
and its like a hole in my chest
cold , painfull that makes me forget all
ITS ME and mirror and lots of lost memories going out from my mind
but still you are the one who i've ever wanna fall for
who i've ever wanna kiss
and i know so
it wont be disapeared
never ever ...
من ... مارکاژ
خاطره ی نفس های نیمه تمام این مردابم
اینجا قرنها را میشود غرق کرد
و به حکم سوختن سکوت کرد
میشود پاییز را خط زد
اسم ها را پاک کرد و بر سنگ های نخراشیده از نو نوشت
اینجا بر دفتر مشق کودکی قیر میریزند که باران نخورد
اینجا ... روزها را نمیتوان شمرد
و تو ای سنجاقک گریخته از قصه های شب
فریب نیلوفر آبی را نخور
نه این صفحه نه این حکایت جای تو نیست
برگرد به قصه ی کوتاه شبانه ات
قبل از اینکه آخرین واژه ی این سطر شوی .
این شب ها بدون تو بوی گند سیگار می دهد
و انگشتهایم آنقدر بی حس شده
که اول اسمت را هم نمیتوان روی شیشه نوشت
کاش میشد نگاه گریه ها را از لب دیوار چید
و دوید تا جاری شدنم کنار پهنای شانه هایت
و لمس یقه ی خوش عطر پالتویت
تا اشک ها و دست ها و آرزو های در هم آمیخته ی نیمه شب
تا عارشه ... تا بلندای نت های موسیقی ویالونی که هیچ وقت به پایان نرسد
کاش ...
کاش کور بودند گربه ها و نمیدزدیدند سازکت را
کاش
کور بودند آنروز که خط خوردم از خوابهای تو...
دلم میخواد عکس بگیرم
نه از طول و عرض دیوار چین
نه از میون درخت های سبز سبز آمازون
نه از کارناوال برزیل ... نه از کوهای پر برف آلپ و نه از ساحل مرجانیه بالی
دلم میخواد از خودمون عکس بگیرم
از خودمون کنار دیوار چین زیر درخت های آمازون وسط کارناوال برزیل و توی ساحل مرجانیه ...
دلم میخواد عکسی بگیرم که لبخند تو باشه
دلم میخواد جایی باشم که تو هستی
حتی اگه بین ورق های تا خورده ی آلبوم باشه ...
این روزا
این روزا کلاهمو تا روی چشمهام پایین میکشم
بندهای کفشم رو به جای اینکه توی کفش فرو کنم گره میزنم
قدم هامو محکم تر برمیدارمو خودمو توی کاپشن قایم میکنم
نمیدونم دنبال چی میگردم ؟ شاید دنبال یه مغازه که ماهی قرمز بفروشه
میخوام ماهی قرمز هفت سین ۹۰ گله نکنه که چرا فقط سال تحویل تحویلم میگیرین
این روزا شاید سرد باشه شاید گاهی از دیر اومدن اتوبوس
و بی حس شدن انگشتات به عالم و آدم فحش بدی شاید نخوای با آخرین مهره ی کمرت
کنار جوب بخوری زمین ولی به آسمون سفید و بسته بندی شده ی شب ها و
هوای تازه ی صبح های بارون خوردش می ارزه
این روزا دلم میخواد تو هوای کاهیه کتابها نفس بکشم
دنبال یه قاصدک بگردمو دفتر شعرمو بهش بسپارم
روی بخار پنجره ها نقاشی کنم و روزهامو یک به یک بشمارم
۱ -۱ -۱ و ۱
این روزا از زیر کلاهم میشه نکاه کرد یه چشمی که نه دوچشمی نگاه میکنم
تا یادم بمونه بعضی روزا رو نباید از یاد برد ...
بعدا نوشت : یاد ماهی قرمز ۱۰ سال پیشمون افتادم ۳ سال باهامون بود حتی توی مسافرت
بهش قول دادم هیچ وقت فراموشش نکنم
اسمش منوچهر بود ...
بیا امروز
همین امروز آسمون رو بدزدیم و چال کنیم
زیر همون درخت بلوطی که از حافظه ی آدم برفی برداشتیم
تا دوباره یادمون بیاد صدای خرپ خرپ راه رفتن توی کوچه ی پر درخت قدیمیمون رو
یادمون بیاد لذت خوردن بادام داغ رو توی راه دور و دراز مدرسه
بیا امروز
نه همین امروز
باز کنیم دست های گره شده رو ... باز کنیم چمدونهای قدیمی رو و برداریم شالگردن کوچیک
بچگیهامونو
بیا احساس کنیم دوباره بوی کانوای نوی رنگی رنگی شالگردنو
تا یادمون بیاد لحظه ی پرتاب اولین گولوله ی برفی رو
تا یادت بیاد کلاه بافتنی نقاب دار ه قرمز و سبزت رو ...
تا یادمون بیاد چقدر آرزوهامونو وقتی به قاصدکها میگفتیم از ته دل بود
تا یادمون بیاد قهرر ها و آشتیامونو
بیا امروز ... بیا همین امروز
بشماریم دونه های برف رو تا بفهمیم چقدر از زندگی رو دوباره میشه دزدید ...
گاه ن: این روزا میشه نوشت
میشه نوشت احساستو حتی روی چوب یخ بسته ی نیمکت های تنهای پارک .حتی روی تنه ی پیر بلند ترین درخت سرو ...
حتی روی شیشه ی بخار گرفته ی تاکسی های قراضه ی شهر
بزار عابر ها هم بخونند ... بزار همه بشنوند نغمه ی برف گونه ی شعرتو ...
سالها میگذرد از آن روز که عروسک هایم یک به یک گم میشد
آرزوی بزرگ شدن اندازه ی مادر را آینه بلعید
و دستهایم خاکی ماند ...
اشکهایم را پاک میکنی ؟؟
شاید دوازده سال پیش بود
من ... آینه ی بخار گرفته ی خونه ی مادر بزرگ... چاقوی دسته سبز آشپزخونه که هنوز آثار میوه های
تابستونی روی تیغه اش بود ...
صبح یا ظهرش رو یادم نیست
من ... صندلی پلاستیکی با پایه های نیمه شل ...صدای دسته ...
یادمه موهام تا روی مچم میرسید ... خیلی بلند بود
مامانم به موهام افتخار میکرد
هیج کس هم خونه نبود همه ی فامیل رفته بودن دسته رو ببینن
عاشورا بود
گفتن تو رو تو دسته راه نمیدن بیخودی هم نیا تو شلوغی گم میشی
اما منم کم نیاوردم
جاقو رو برداشتم و انداخم به موهام وقتی به خودم نگاه کردم شده بودم عینه هو عروسک کهنه ی پسر
همسایه پایینی
داداشم جهار سال از من بزرگ تر بود یکی از پیرهن مشکی هاشو پوشیدم و زدم به خیابون
رفتم وسط دسته
قیافم مثل پسرا شده بود اما زنجیر پلاستیکی که از ته بادبادکم کنده بودم و روی شونه میزدم داد میزد که دخترم
آخرین چیزی که یادمه چشم های گرد شده ی مامانم بود
و سینی شربتی که تا شب به عنوان تنبیه به زنجیر زنا تعارف میکردم...
بعدا نوشت:
من ... فرزند بلندترین شب سالم ...یلدا
اما هنوزم از تاریکیه شب میترسم ... تولدم مبارک
خط نزن
رویا را خط نزن
من میترسم از روشنی بی امان روزهای بی آسمان
من ...
می ترسم از ناخن های خاکستری همسایه و از سفیدی دندانهای عصر و برجهای بی آجر
دیوارهای ممتد و درهای باز
این یک نشانه نیست ! دروغ هم نیست !
این خاطره است ... و من کوتاه ترین خاطره ی شبهای بلند زمستان
خط نزن روزنه را
من از چهارچوب میترسم...
من؟؟!
من همان باتلاقم که از لذت غرق کردن تو
زیر نیلوفرهای آبی پنهان بود ...
هنوز روی بخار پنجره گناه های نیمه تمام را خط میزنم
تو پلکهای نمناکم را لمس میکنی
انگشتهایت از دستگیره ی زنگ زده ی در هم یخ کرده تر است
لبخندهای اجباریت را روی دیوار آویزان کرده ام
کبودی لب هایت را ناشیانه سرخ میکنی و چوب پوسیده ی در از رفتن دوباره ات
جیغ کوتاهی میکشد
هنوز عصای سفید رنگم گوشه ی دیوار دهن کجی میکند
تو ... برنگشته ای !!!
هنوز رد ناخن هایت روی آینه ی اتاقم هست ...
اگه اینجوری نبودیم
اگه ده . بیست سانتیمتر درازتر بودیم
اگه زشت تر بودیم
اگه صورتمون بیشتر مو داشت ... اگه بیشتر فرق داشتیم
اگه مرد بودیم !
اگه هفت . هشت سال دیرتر عقلمون کار میافتاد
اگه عروسک های خواهر کوچولومون رو از میله ها حلق آویز میکردیم
اگه گربه ها رو سنگ میزدیم
اگه ...
اگه صدامون میرفت بالا و چشامونو تا مغز استخوان هر جنبنده ای میدووندیم
اگه میگفتیم گور بابای ننه بابا
اگه 4 تا زن میگرفتیمو 40 تا سیقه میکردیم
اگه فاحشه رو اونقدر تو خونه حبس میکردیم تا عمرش تموم شه و بمیره
اگه شب تا صبح خواب میدیدیمو صبح تا شب تعبیر
اگه ذوق میزدیم که چه دروغی گفتیم از اول تاریخ
و دست مریزاد که سیب چیده رو بستیم به دست هوا و تا آخر دنیا هووش کردیم
اگه تنها نبودیم
اگه مومنون بودیم نه مومنات
اگه اینا همش خواب بود
که کاش خواب بود و از روز ازل نمیدویدیم دنبال حقمون
نمیرفتیم دنبالش تو آسمون و زمین و هزاران صفحه کتابهای آسمونی
که کاش خواب بود و نمیگشتیم دنبالش زیر پای مادر
مادری که حالا فقط یک پنجره و یک صندلی چرخ دار داره
تا بهشون بگه بهشت کجاست ...
از پشت این شیشه های لکه لکه و کثیف شهر کثیف تر به نظر میاد
با اکراه دست میبرم به دستگیره ی زنگ زده و شکسته ی در
روکش مخمل صندلی اون قدر لکه است که به سختی می شه گل های پلاسیده و
خاکستری روش رو دید
آفتاب ظالمانه روی چرم خاک گرفته پشت در رو خنج می کشه
بوی آهن داغ شده
و بنزین های دست نیافتنی
نگاهم رو از همه ی اینها می گیرم و میدوزم
به مگس درمونده ای که پشت شیشه
گیر کرده
دروغ های ناتمام مجری رادیو ناتمام میمونه و صدای گرم موذن زاده میپیچه تو ماشین
چشم هام و میبندم و غرق میشم تو کلمات اذان ظهر
نگاه سنگین راننده با سبیل های از بنا گوش در رفته و یقه ی سیاه چربی که تا روی
سینه باز گذاشته رو روی صورتم احساس میکنم
حی الی فلاح حی الی خ...
صدای اذان خفه میشه و چه چه خواننده ی غریبه ای باندهای قدیمی ماشین رو خراش میده
سرم رو پایین میاندازم اما هنوز میشه گونه های بالا اومده ی راننده رو از توی آینه دید
...
مگس خودش رو به چهارگوشه ی پلاستیکی پنجره میزنه و راه پیدا میکنه ...
هنوز سنگینم
هنوز شهر همونقدر کثیفه که از پشت شیشه بود
هنوز نمیدونم چند چهارراه دیگه تا مقصد راه مونده؟!!!
از وانمود کردن...
ازینکه لبخندهای پوسیده رو مثل یه تیکه کیک فاسد پرت کنی به صورت کسی که
توی چشمات نگاه می کنه و دروغ میگه
متنفرم!!
از نوازش کردن دستهایی که حاضری بند بند انگشتاشو خرد کنی
ازینکه شونه به شونش راه بری در حالی که گاهی برق اسلحه از جیب بغلش
چشتو میزنه
ازینکه غرور و شخصیتت رو بریزی توی هاون و هی بکوبی ... هی بکوبی ...
توی هاونم نگاه کنی نوری نیست!
تو هم اون پیرزن شعرهای سهراب نیستی!
مرد . زن
فرقی نداره
اونقدر پیر شدی که فرقی نکنه
اونقدر پیر شدی که یادت رفته به ازای تمام طلوع هایی که از خدا گرفتی
چندتا دروغ و لبخند پلاستیکی تحویل دادی
بهشون حق میدی
به پسرت حق میدی که هسته ی زردالو رو روی سنگ قبرت تف کنه
سنگ فشار میاره...
فکر نمی کردی هسته ی زرد الو اینقدر سنگین باشه ؟ نه؟
صدای خاک ... صدای خفه شده ی باد ... صدای قدم ها ...
قدم های مردمی که هسته های زردالوی چندین و چند ساله شون رو میارن
فشار سنگ بیشتر و بیشتر میشه
این همون حالتیه که باید بعد از ۴۰ روز در انتظارش میبودی ... اما واست همین حالا هم خیلی دیره
همه میرن !
کم کم میرن و دور میشن !
اما
هنوز یه نفر اونجاست ...
مارکاژ: دوستان میدونم بعد از این همه وقت چنین آپ خشنی کمی حالتون رو
میگیره
ولی چاره چیه این طبع من وقت آرامش و خوشی خاموشه خاموشه...
در کل آماده ی هرگونه ضرب و شتم(انتقاد) هستم...
این روزا...
این روزا یه جورایی خسته ام
از پا دراومدن تک تک سلول های بدنم رو حس می کنم
حس می کنم آسمون می خواد یه چیزایی رو تف کنه...
منتطرم...
منتظر روزهای برفی
پرسه های بی هدف
و التماس لمس بخاری های نیمه سوز مغازه های کوچیک...
دلم لک زده واسه از سرما پناه بردن به اولین کتابفروشی که می بینم
دلم لک زده واسه گم شدن بین هیاهوی آدم های خاک گرفته ی کتابهای داستان
از معرکه گیری کولی های خیابونی پر درد گرفته تا
داستان های عاشقانه ی نصفه نیمه
دلم می خواد فقط به روزهای خلاصه شده ی دخترهای زیبای رمان ها فکر کنم
دلم می خواد دستام رو از سرما حس نکنم و به مردمی که در نهایت غرور
پااشون لیز میخوره و نقش زمین میشن زیرکی بخندم
دلم می خواد انقدر به مادرم نگاه کنم که هیچ وقت منحنی لبخندشو از یاد نبرم
آخه یادمه یه مرحوم می گفت:
همه چیز از یاد میره غیر از یادش که همیشه یادشه...
این روزا...
این روزا یه جورایی منتظرم
منتظر اینکه یکی نخ تسبیح زندگیمو بکشه
دلم می خواد دنبال دونه های زندگیم همه جا رو بگردم
همه جا حتی لایه روزنامه های پر خبر بچه های بهزیستی سر چهارراه رو
دلم می خواد فکر کنم...
دلم می خواد باور کنم که ۲۰۱۲ آخر دنیا نیست!!!!
ایران ۷۰هنوز باید مراقب کاست های که توی ماشین داری باشی ممکنه باعث بشه ماشینت رو آتیش بزنن... البته هنوز جای شکرش باقیه که مدتیه به اینکه سر کار کفش پاشنه بلند بپوشی گیر نمیدن
ایران ۷۱هنوز تو فکری شاید با کمی صرفه جویی بشه قسط وسایلی که خریدیو بدی...شایدم نشه ...
رو هیچ کس نمی تونی حساب کنی
شوهرت ۵ صبح می ره و ۱۰ شب برمیگرده و سر ماه حقوقی که می گیره به تعداد ساعت هایی که پیشت بوده هم نیست
نمی دونی مطمئن نیستی که کامل شناخته باشیش چه برسه به اینکه بخوای به یه مهمان دردسر ساز ناخواسته هم بشناسونیش
ایران ۷۲در شبانه روز ۱ ساعت می خوابیدی حالا باید همون یک ساعت هم یا کابوس ببینی یا یه کوچولوی بد اخلاق رو راه ببری تا گریه نکنه
ایران ۷۳شیر پوشک شیشه لباس خونه ماشین آبرو ...
زندگی.... گرونه ...گرونه به بهای پول نه به بهای جونه ... همه چیز به بهای جونته
ایران ۷۴ ایران ۷۵ ایران ۷۶
قیمت ها روز به روز بالا می ره... حقوقه تو خب... بالا نمی ره ... ثابته
ایران۷۷طنز نگاه می کنی ... می خندی ... گریه می کنی
ایران ۷۸هنوز با اتوبوس این ور اون ور میری
ایران ۷۹سر جا تو اتوبوس با یه پیرزن دعوات می شه سر پول با راننده تاکسی دعوات می شه
سر جا تو صف نون وایی ... سر نوبت وام...
داد می زنی ... داد می زنن
ایران ۸۰بچه کفش می خواد همه دوستاش نو خریدن . خب سال نو دیگه... می خری
بازی می کنه می دوه خراب می شه ... دعواش می کنی ... گریه می کنه
ایران ۸۱جون می کنی
ایران ۸۲ ایران ۸۳ ایران ۸۴ ایران ۸۵ ایران ۸۶
ایران ۸۷بچه لباس می خواد. لباس مارک می خواد .مسافرت. گردش . پول ....
هنوز ماشین نداری .... داری قسط میدی
ایران ۸۸ماشین می خری البته خونه هنوز نداری .اجاره ایه. می خوای بنزین بزنی می گن سهمیه بندی شد
خرخره ی خودتو ماشینو شوهرتو بچه تو فشار می دی شاید ماشین بتونه راه بره...
می ری پولهایی که طلب کاری ازشون بگیری می گن ایشالا سهام عدالت... البته پیگیر نشی بهتره...امام علی هم راضی تره
ایران ۸۹رانندگی می کنی تو فکری که چندتا ناهار رو بدون سویا درست کنی تا قسط ماشینو بدی....
بچت غر می زنه تو بهش غر می زنی رو اعصابش راه می ری
تند تر می ری گاز میدی می خوای عقده هاتو خالی کنی که...
می خوری به چراغ قرمز "۱۷۸" ثانیه
۱.۲.۳.۴.۵...
غر می زنی دیوونش می کنی گریه شو در میاری .چراغ سبز می شه اما ماشین جلویی ۲ ثانیه دیرتر دنده عوض می کنه
جوش میاری سرتو از ماشین در میاریو مثل ۱۰ تا ماشینه دیگه هرچی ازدهنت در میاد می گی
ایران ۸۹ ۸۹ ۸۹ ماشین بقلی یه پسر جوون هم سن دخترت تو ماشینو نگاه میکنه
دخترت خجالت می کشه ... ناراحت می شه دوستش داری اما
اما می دونی اون .... دوستت نداره...
دوستان اضافه می کنم:
ایران۹۰ جمعیت ایران به ۲۰۰ میلیون نفر افزایش پیدا کرده
زن و شوهر قصه ی بالا از بدبختی دق کردن مردن
و دختر بیچاره سالهای جوونیش رو پشت درهای فولادیه کنکور می گذرونه...
خدا به خیر کنه ... کارخونه ی شیعه سازی فعال شد... کم نیارین
متاسفانه فعلا ذوق هنریم فروکش کرده ... شرمنده که پست نمی زارم مدتی
این ... این .... این گلها هم ..... تقدیم به شما
بله به دلیل اعتراضات دوستان تصحیح می کنم:
اینها گل نیستن ... پس این قلبها تقدیم به شما
"ولی آدم دندون اسب پیشکشیو که نمیشمره!
به قول شاعر هرچه از دوست رسد نیکوست...![]()
![]()
یادت هست؟
من نشسته بودم گوشه ی دیوار
تو آمدی و از اتاق مرطوب و بی در من عبور کردی
و من فراموش نمی کنم که چطور بی رحمانه چشم هایم را برداشتی در دستمال پیچیدی و بردی
و من هیچ نگفتم...
دستمال را چه؟
همان که خود برایت بافتم از گوشه ی دامن سپید رنگ خودم که در خیالم
با لباس کهنه ی عروس می رقصید
و با کفش های پاشنه بلند گل هارا له می کرد
دامن را که بریدم
خیالم تنها شد
شب ها صدایش را می شنوم
هق هق...
مرا یادت هست؟
من آنجام
همان گوشه ی دیوار
پاهایم را جمع کردم من اینرا از تو آموختم
قایم شدن...
فقط دستهایم را گاه گاه رویه زمین می دوانم
به دنبال چشم هایم می گردم...
تنها چیزی که میابم دست توست
به سمت خود می کشمد به تاریکی
در گوشت می گویم:خیالم را یادت هست
همان دخترک بندباز سپید پوش؟
سر تکان می دهی می گویم:
خ خ ... خ ....خفه اش کردم
دیگر هق هق نمی کند!
.
.
.
می روی و من...من...من...من...من
گوشه ی دیوار
دستهایم را هم جمع می کنم
چشم هایم نیست...
-بازجو:بشمار
۱ ۲ ۳ ۴ ۵... راستی ما پنج نفریم یه خواهر یه برا...
-بازجو:بازی کنیم؟
از بازی متنفرم؟
از ......بیار کباب ببر
-بازجو:چی بیار کباب ببر؟
نمی دونم! نمی دونم! یادم نیست!
هیچ کدوممون یادمون نیست
گفتم که ما پنج نفریم...
-بازجو:بشمار
مادرم پد...
-بازجو:اونها رو نه اینها رو بشمار
یک قطره خون دو قطره سه قطره...
-بازجو:پنج تا است نه؟؟؟
"دست می زنم کنار پیشانیم داغه!"
-بازجو:حالا بشمار
مادرم پدرم خواه... برا... من...
-بازجو:حرف بزن
حرفی ندارم . حرفام تموم شد آخه ما فقط پنج نفر بودیم!
-بازجو:بنویس آخرین جمله تو
"خش خش کاغذ به طرز چندش آوری می پیچه تو گوشم..."
-بازجو:بنویس
وقتی نوشتم بزارش توی خونمون روی تاقچه
کنار عکسمون
کنار اون گل های سنبل که برای عید خریده بودیم
یواش یواش برو که ماهیه قرمزمون نفهمه ها
دلش نازکه می شکنه
بزار همه قطره هاشو بشمرن...باشه؟؟؟
-بازجو:شاید... بنویس
آن مرد...
.
.
.
آن مرد آمد
آن مرد داس دارد...
+T0DaYS
عبدلملکیان+ARChiVE
1/25/2012 - 2/10/2012+SUBJecTS
من خیال تنهایم را خفه کردم...+WRIteRS
مارکاژ+LInKS
theosophist/sara+DESignBY